X
تبلیغات
mehraboon





دلتـــــــــ که صافـــــــ باشه

منتــــظر باش 

دهنتـــــــ هم حتــــما میشه..!







+ تاریخ یکشنبه بیست و چهارم آذر 1392 ساعت 12:11 نویسنده mina |

سـפֿـت تريـטּ בو رآهـﮯ

בو رآهـﮯ بيـטּ فـرآموش ڪَرבטּ و انتظـآر است

گـآهـﮯ ڪآمـل فـرآمـوش مـﮯڪُنـﮯ

و بعـב مـﮯبينـﮯ ڪـﮧ بـآيـב مـنتظـِر مـﮯمـآنـב

و گـآهـﮯ آنقـَבر مـنتظـِر مـﮯمـآنـﮯ ڪـﮧ

مـﮯفهمـﮯ زوבتـر از ايـטּها بايـב فـراموش مـﮯڪرב

+ تاریخ چهارشنبه یازدهم بهمن 1391 ساعت 10:12 نویسنده mina |

واحد اندازه گیری دلتنگیبغل است

هزاران  بغل دلتنگتم!!!!!!!!!


+ تاریخ پنجشنبه دوم آذر 1391 ساعت 13:16 نویسنده mina |

روز یک پسر و دختر جوان دست در دست هم از خیابانی عبور میکردند

جلوی ویترین یک مغازه می ایستند
دختر:وای چه پالتوی زیبایی
پسر: عزیزم بیا بریم تو بپوش ببین دوست داری؟
وارد مغازه میشوند دختر پالتو را امتحان میکند و بعد از نیم ساعت میگه که خوشش اومده
پسر: ببخشید قیمت این پالتو چنده؟
فروشنده:360 هزار تومان
پسر: باشه میخرمش
دختر:آروم میگه ولی تو اینهمه پول رو از کجا میاری؟
پسر:پس اندازه 1ساله ام هست نگران نباش
چشمان دختر از شدت خوشحالی برق میزند
دختر:ولی تو خیلی برای جمع آوری این پول زحمت کشیدی میخواستی گیتار مورد علاقه ات رو بخری
پسر جوان رو به دختر بر میگرده و میگه:
مهم نیست عزیزم مهم اینکه با این هدیه تو را خوشحال میکنم برای خرید گیتار میتونم 1سال دیگه صبر کنم
بعد از خرید پالتو هردو روانه پارک شدن
پسر:عزیزم من رو دوست داری؟
دختر: آره
پسر: چقدر؟
دختر: خیلی
پسر: یعنی به غیر از من هیچکس رو دوست نداری و نداشتی؟
دختر: خوب معلومه نه
یک فالگیر به آنها نزدیک میشود رو به دختر میکند و میگویید بیا فالت رو بگیرم
دست دختر را میگیرد
فالگیر: بختت بلنده دختر زندگی خوبی داری و آینده ای درخشان عاشقی عاشق
چشمان پسر جوان از شدت خوشحالی برق میزند
فالگیر: عاشق یک پسر جوان یک پسر قدبلند با موهای مشکی و چشمان آبی
دختر ناگهان دست و پایش را گم میکند
پسر وا میرود
دختر دستهایش را از دستهای فالگیر بیرون میکشد
چشمان پسر پر از اشک میشود
رو به دختر می ایستدو میگویید :
او را میشناسم همین حالا از او یک پالتو خریدیم
دختر سرش را پایین می اندازد
پسر: تو اون پالتو را نمیخواستی فقط میخواستی او را ببینی
ما هر روز از آن مغازه عبور میکردیم و همیشه تو از آنجا چیزی میخواستی چقدر ساده بودم نفهمیدم چرا با من اینکارو کردی چرا؟
دختر آروم از کنارش عبور کرد او حتی پالتو مورد علاقه اش را با خود نبرد

+ تاریخ پنجشنبه سیزدهم مهر 1391 ساعت 18:58 نویسنده mina |

+ تاریخ یکشنبه دوم مهر 1391 ساعت 15:46 نویسنده mina |

بـــــــــــــــچه ها من خیلی خوشم اومد ازش

درسته طولانیه ولی می ارزه بخونید

 

پسر:ضعیفه دلمون برات تنگ شده بود. . .اومدیم زیارتت کنیم!
دختر:تو باز گفتی ضعیفه؟؟؟
پسر:خب. . .منزل بگم چطوره؟؟
دختر:واااای. . .از دست تو!!
...پسر:باشه. . .باشه. . .ویکتوریا خوبه؟
دختر:اه. . .اصلا باهات قهرم!!
پسر:باشه بابا. . .تو عزیز منی خوب شد؟. . .آشتی؟
دختر:آشتی. . .راستی گفتی دلت چی شده؟؟
پسر:دلم!؟. . .آها از دیشب تا حالا یکم پیچ میده!!
دختر:واقعا که!
پسر:خب چیه. . .نمیگم . . . مریضم اصلا. . .خوبه؟
دختر:لوووووس!!
پسر:ای بابا. . .ضعیفه. . .اگه اینبار قهر کنی نازکش نداری ها!!
دختر:بازم گفت این کلمه رو. . .!!
پسر:خب تقصیر خودته. . .میدونی اونایی رو که دوست دارم اذیت میکنم. . .هی نقطه ضعف میدی دستم.
دختر:من از دست تو چیکار کنم؟؟
پسر:شکر خدا. . .!دلم پیچ میخورد چون تو تب و تاب ملاقات تو بودم . . .لیلی قرن 21من
دختر:چه دل قشنگی داری تو . . .چقد به سادگی دلت حسودیم میشه. . .
پسر:صفای وجودت خانوم.
دختر:میدونی. . .دلم تنگه. . .برای اون همه پیاده روی هامون. . .برای سرک
کشیدن تو مغازه کتاب فروشی و ورق زدن کتابها. . .برای بوی کاغذ بو. . .برای
شونه به شونه باهات راه رفتنو دیدن نگاه حسرت بار بقیه. . .آخه هیچ زنی مردی
مثل من نداره.
پسر:میدونم. . .میدونم. . .منم دلم تنگه. . .برای دیدن آسمون تو چشمافی تو،برای
بستنیهای شاتوپی که با هم میخوردیم. . .برای خونه ای که توی خیال ساخته
بودیم و من مردش بودم . . .
دختر:یادته همیشه به من میگفتی خاتون؟؟؟
پسر:آره یادمه. . .آخه تو منو یاد دخترهای ابرو کمون قجری مینداختی!!
دختر:ولی من که بور بودم . . .
پسر:باشه. . .فرقی نمیکنه.
دختر:آخ چه روزهایی بود. . .دلم برای دستای مردونت که تو دستام گره میخورد تنگ
شده. . .مجنون من.
پسر:. . .
دختر:چت شد؟چرا چیزی نمیگی؟
پسر:. . .
دختر:نگاه کن ببینم. . .!منو نگاه کن.
پسر:. . .
دختر:الهی من بمیرم . . .چرا چشمات نمناک شده. . .الهی من فدات بشم . . .
پسر:خدا ن. . .(هق هق گریه)
دختر:چرا گریه میکنی؟؟؟
پسر:چرا نکنم؟؟. . .ها؟؟
دختر:من دوست ندارم مرد من گریه کنه. . .جلوی این همه آدم. . .بخند دیگه. .
.بخند. . .زودباش بخند. . .
پسر:وقتی دستاتو کم دارم چطوری بخندم. . .کی اشکامو کنار بزنه که گریه نکنم؟؟
دختر:اگه گریه کنی منم گریه میکنما. . .
پسر:باشه . . .باشه . . .تسلیم . . .ولی نمیتونم بخندما. . .
دختر:آفرین.حالا بگو کادو ولنتاین برام چی خریدی؟؟
پسر:تو که میدونی. . .من از این لوس بازیا خوشم نمیاد ولی امسال برات کادوی
خوبی آوردم.
دختر:چی؟ . . .زودباش بگو . . .آب از لب و لوچه ام آویزون شد. . .
پسر:. . .
دختر:باز دوباره ساکت شدی. . !؟؟؟
پسر:برات کادوووو. . .(هق هق گریه).یک دسته گل گلایل!!
یک شیشه گلاب!
یک بغض طولانی آوردم!!
تک عروس گورستان!!
پنج شنبه ها دیگه خیابونها بدون تو صفایی نداره!!
اینجا کنار خانه ی ابدییت مینشینم و فاتحه میخونم.
نه. . .اشک و فاتحه
نه. . .اشک و دلتنگی و فاتحه. . .
نه. . .اشک و دلتنگی و فاتحه. . .خاطرات نه چندان دور. . .
امان. . .خاتون من تو خیلی وقته که. . .
آرام بخواب بانوی کوچ کرده من . . .
دیگه نگران قرصهای نخوردم. . .لباسهای اتو نکشیده ام. . .صورت پف کرده ام از
بیخوابیم نباش. . .!
نگران خیره شدن مردم به اشکهای من نباش. . .!
بعد از تو دیگه مرد نیستم اگر بخندم. . .!
+ تاریخ یکشنبه دوم مهر 1391 ساعت 15:45 نویسنده mina |

شتابا ببین خدایی


+ تاریخ یکشنبه دوم مهر 1391 ساعت 15:30 نویسنده mina |

دعوا یک طرف، هیجان تماشای دعوا یک طرف!

+ تاریخ یکشنبه دوم مهر 1391 ساعت 15:25 نویسنده mina |

صبرت که تمام شد ، نرو

معرفت تازه از آن لحظه آغاز میشود . . .

.///////////////

كتاب زندگی چاب دوم ندارد! پس عاشقانه در کنار انهایی که دوستشان داری و انها یی که به عشق تو نیاز دارن زندگی كن...

///////////////

سلامتی اونی که با این که در مورد هزار تا چیز صحبت میکنه ولی تو فکرش فقط یه چیزه “عشقش”

/////////////

سر انگشتانم که می سوزد . یعنی وقت نوشتن از تـــوست .. بــیــــا در خـــیـــالــم آرام بنشین ... مــــی خــواهـــم صــدای نفس هــــایت را بنویــــســـم

/////////////////

تا حالا شده خیلی دلتنگ صدای یه نفر باشی اما چون نمیتونی بهش زنگ بزنی با یه شماره ی ناشناس باهاش تماس بگیری که فقط " الو" گفتنش رو بشنوی ؟؟

///////////////////

+ تاریخ یکشنبه دوم مهر 1391 ساعت 15:22 نویسنده mina |

+ تاریخ یکشنبه دوم مهر 1391 ساعت 15:17 نویسنده mina |